یک روز پسرونه
هوا سرد بود، ده آذر 92.
بالاخره بعد از دو ماه و 17 روز تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر. باید یه کار پسرونه برات انجام می دادیم که برای سلامتی بسّر کوچولوهای ناناس خداوند تو آداب اسلامی برامون سفارش کرده.
من بابا شما و کمی بعد مامانبزرگ که خودش پسر نداشت و کلی استرس!
موقع جراحی پشت در کلی گریه کرده بود برات و با صدای گریه هات امونشو بریده بودی.
به مامان گفتم : وقتی من دنیاش میاوردم برام گریه کردی؟گفت نه! آخه تو داد نزدی اگه جیغ و داد می کردی گریه م میومد! بس چی؟ فک کردی الکی اومدی اینجا؟ کلی رنج رو بدون فریاد تحمل کردم تا بهشت زیر پام بره!!!!
خلاصه بابا پاهاتو و من دستای ناز کوچولوتو گرفته بودیم و آقای دکتر ( سید ؟ هاشمی فشارکی) با کمک منشیش که آقابود مشغول شدن. از بس جیغ زدی دکتر دستاش می لرزید اما همش دعا می خوند زیر لبو
بعد 5 الی 7 روز کاملا خوب شدی. قبلا وقتی جیشت میومد قبلش گریه میکردی اما حالا دیگه گریه نکردی!
وقتی برگشتیم خونه هربار میذاشتیمت زمین یا روی تخت ، گریه سر میدادی تا اینکه ساعت 10 درحالیکه شیرمیخوردی بالاخره خوابت برد. منم ک خیلی خسته بودم کنارت ب خواب رفتم و بعد مدتی بلند شدم دیدم بابایی هم کنار تلویزیون خوابش برده.
برای آروم شدنت از سشوار استفاده میکردیم و آنی می خوابیدی.
برات 3 روز پیشش یه جغجغه خریدم که خیلی دوسش داری و در حالت آویزون بهش خیره میشی. اما هنوز نمیتونی بگیریش.

| وزن | سن | حرکات | رویدادها |
| 6/5 کیلو | 11هفته و 6 روز |
1. خنده با معنی بخصوص بعد لبخند من و بیدارشدن 2.موقع گرفتن انگشتها زور میده خودشو میکشه تا بلند شه 3.گردن رو بخوبی نگه میداره 4.با چشاش اشیا و نور رو دنبال میکنه 5.دستهارو بادیدن جغجغه تکون میده
|
5روز قبلش ختنه کردیمحالا خوب شده
مژه هاش بلند بود اما سر پایینی! حالا کمی ضخیم شده و رو به بالافر خورده (خیلی ناناس شده) |


یک روز پسرونه 

